جویبار شهری در ساحل دریای خزر

Juybar (Jouybar) city near the Caspian Sea
 
این طبیب ای کاش برمی‌خاست از بالین ما
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

گر نمی‌آمیخت با ظاهرپرستی دین ما

سایه‌ی نفرین نمی‌افتاد بر آمین ما


در تقلای عبادت غافل از مقصد شدیم

از سفر واداشت ما را توشه‌ی سنگین ما


عشق را گفتم چرا بر من نبستی راه؟ گفت

راه بر گمراه بستن نیست در آیین ما


بی تو چون بیمار، زیر دست عقل افتاده‌ایم

این طبیب ای کاش برمی‌خاست از بالین ما


ای که گفتی دوستانم رشک بر من می‌برند

دشمنان هم چون تو ناچارند از تحسین ما


فاضل نظری


 
جایی که در آن شرط حیات است توحش
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

در چرخش تاریخ، چه سرخورده چه سرخوش

دنیا نه به جمشید وفا کرد، نه کوروش


آسوده‌ام از آتش نیرنگ حسودان

از تهمت سودابه بری باد، سیاوش


ما اهلی عشقیم چه بهتر که بمیریم

جایی که در آن شرط حیات است توحش


ای دل! من اگر راز نگهدار تو بودم

این چشمه‌ی خشکیده نمی‌کرد تراوش


من بی تو سرافکنده و دم‌سردم و دلخون

ای عشق! سرت سبز و دمت گرم و دلت خوش


"فاضل نظری"



 
از همان روز نخست آوار باشد بهتر است
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

 بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است

 

من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

 

من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

سر نوشت "رازداری"، دار باشد بهتر است!

 

خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است

از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

 

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است



 
گیرم از قصه ی این غصه هم آگاه شدم!
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

باز هم باغچه از غنچه ی پژمرده پر است

شهر، از مردم دلتنگ و دل آزرده پر است

 

گر زمین خوردم و برخاستم ای دوست! چه غم

خاک این میکده از مست زمین خورده پر است

 

گیرم از قصه ی این غصه هم آگاه شدم

زندگی روز و شبش از غم نشمرده پر است

 

بی سبب نیست که یادآور تنهایی هاست

آه از آیینه که از خاطر افسرده پر است

 

عشق حق داشت اگر تور نینداخت در آب

برکه ی بخت من از ماهی دلمرده پراست


 
دنیای ما دنیای شادی نیست
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست

به این صحرا که من می آیم از آن اعتمادی نیست

 

به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ها

در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست

 

نه تنها غم سلامت باد گفتن های مستان هم

گواهی میدهند دنیای ما دنیای شادی نیست

 

چرا بی عشق سر برسجده ی تسلیم بگذارم

نمیخوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست

 

کنار بسترم بنشین ودستم را بگیر ای عشق

برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست

 

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست

تو وقتی با منی دیگر مرا بیم معادی نیست

 

 

فاضل نظری

کتاب


 
بهانه ی همه ظالمان شبیه هم است
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

مپرس شادی من حاصل از کدام غم است

که پشت پرده ی عالم هزار زیر و بم است

زیان اگر همه ی سود آدم از هستی ست

جدال خلق چرا بر سر زیاد و کم است

اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی

که آنچه کاخ تو را خاک میکند ستم است

خبر نداشتن از حال من بهانه ی توست

بهانه ی همه ظالمان شبیه هم است

کسی بدون تو باور نکرده است مرا

که با تو نسبت من چون دروغ با قسم است

تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست

وگرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است

 

فاضل_نظری


 
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

 

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست!
که آنچه در سر من نیست ، ترس رسوایی ست!

 

چه غم که خلق به حُسن تو عیب میگیرند؟
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست!

 

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب!
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست!

 

شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی ست!

 

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست

 

 

فاضل نظری

کتاب


 
گندم مقصّر است!!
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافراست

 

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

 

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

 

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

 

شاعر فقط برای خودش حرف می زند

در گوشه اتاق فقط عکس پنجره ست

 

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است

 

در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ

تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

 

دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود

بمبی هنوز در چمدان مسافر است

 


 
همدم
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

گفته بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار، نه
گفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار، نه

 

هـــرچه گویی “دوستت دارم” به جز تکرار نیست
خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــ وار، نه

 

تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار، نه

 

دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که باز
با غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار، نه

 

قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــان
بار دیگـــر می کنــم خواهش ولی اصــــرار، نه

 

گه مـرا پس می زنی، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار، نه

 

می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز
می کنی گاهــی فــــرامـوشم ولی انکـــار، نه

 

سخت می گیـری به من با این همه از دست تـو
می شوم دلگیـــر شایــد نازنیــن، بیــــزار، نه

 

 

پریناز جهانگیرعصر

 


 
چه وعده ها که دل من ندیده رد می کرد
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

 

زمین شناس حقیری تو را رصد می کرد

به تو ستاره ی خوبم نگاه بد می کرد


 
کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم

کسی که محو تو می شد مرا لگد می کرد!


تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی دانی ...

چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد!


بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور

به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد


چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند

چه وعده ها که دل من ندیده رد می کرد


کنون کشیده کنار و نشسته در حجله

کسی که راه شما را همیشه سد می کرد .
 

"کاظم بهمنی"

 


 
به اندیشه سرایت کردی
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد


ناز معشوق دل‌آزار خریدن دارد


فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق


چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد


شاخه ای از سردیوار به بیرون جسته


بوسه ات میوه ی سرخسیست که چیدن دارد


عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی


قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد


وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن


عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد


عمق تو دره ی ژرفیست مرا می خواند


کسی از بین خودم قصد پریدن دارد


اول قصه ی هر عشق کمی تکراریست


آخرِ قصه ی فرهاد شنیدن دارد

 


 
چون با همین خو ش است که هشیار نیستی
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

ای دل بزن ! اگر چه گرفتار نیستی !

چیزی به این زمانه بدهکار نیستی !


وقتی هنوز ماه پس ابر مانده است

خود را چنان بپوش که انگار نیستی


وقتی که یار قافیه ی بار می شود

غمگین مشو که با احدی یار نیستی


غمگین مشو که سقف و ستونی نداشتی

خوش باش از اینکه مالک دیوار نیستی


دوری کن از کسی که تو را غرق درد دید

اما به خنده گفت که بیمار نیستی


می را حرام کرد ولی داد دست تو

چون با همین خو ش است که هشیار نیستی


ای روزگار ای که در این قحط مشتری

دل را به یک پشیز خریدار نیستی


با اینکه زیر بار حقیقت نمی روی

باری قبول کن گل بی خار نیستی


می خواستم به باد تمسخر بگیرمت

اما هنوز لایق اینکار نیستی !

  غلام رضا طریقی


 
اخم تو را علامت هشدار کرده است
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

ایزد که سینه های تو را سار کرده است
بیش از دو ماه روی لبت کار کرده است

 

با این هدف که روی من و ماه کم شود
در صورت تو دقت بسیار کرده است

 

آن کس که شیخ دشمن سازَش خطاب کرد
با چنگ خویش موی تو را تار کرده است

 

اعجاز کرده است که در ابروان تو
طی دو شب دو ماه پدیدار کرده است

 

یک لایه پنبه جان مرا حفظ می کند
از آتشی که در تنت انبار کرده است

 

آتش نهاده در تنت و پیش روی من
اخم تو را علامت هشدار کرده است

 

با این همه همیشه لب روزه دار من
از راه دور با لبت افطار کرده است

 

غلامرضا طریقی

 


 
تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

دیگر زمان زلف پریشان گذشته است                      

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

 

 در عصــر مــا فجیـــع تــر از طرح تیــــــر و قلب

 عکس گلوله ای است که از نان گذشته است

 

 در چشم من کـــــه «حــــال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !

 

 باور نمی کنم که جهان جای جام جم

 از معبر تفالـه ی فنجان گذشته است

 

 دنیا جهنمی ست کـــــــه در روز سرنوشت

 تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است

 


 
عشق زمینی بمان عشق هوایی هواست
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

ای که هوای منی بی تو نفس ادعاست

ذکر کمالات تو تذکرﺓ الاولیا ست


مثنوی معنوی ست قصه ی ما که در آن

آخر هر ماجرا اول یک ماجراست


در صف قند و شکر زندگی ام تلخ شد

قند من افتاده است پس صف بوسه کجاست


بوسه ی گرمی بده تا لبم اذعان کند

بین دو قطب رخت خط لبت استواست


باز هم افتاده در پیچ و خم قامتت

شکر خدا که دلم گمشده در راه راست


ای نه چنین نه چنان در دل من همچنان

عشق زمینی بمان عشق هوایی هواست

 


 
یک عمر دویدند و به جایی نرسیدند
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

ای بازی زیبای لبت بسته زبان را

زیبایی تو کرده فنا فن بیان را


ای آمدنت مبدا تاریخ تغزل

تاخیر تو بر هم زده تنظیم زمان را


نقل است که در روز ازل مجمع لالان

گفتار تو را دیده و بستند زبان را !


عشق تو چه دردی است که در منظر عاشق

از تاب و تب انداخته حتی سرطان را


کافی است به مسجد بروی تا که مشایخ

با شوق تو از نیمه بگویند اذان را


روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد

ترسید که دیوانه کنی نامه رسان را


خورشید هم از چشم سیاه تو می افتد

هر روز اگر طی نکند عرض جهان را


یک عمر دویدند و به جایی نرسیدند

آنانکه به دستت نسپردند عنان را


بر عکس تو می گریم اگر با تو نباشم

تا خیس کنم حداقل نقش جهان را !

 


 
کنده می شود کلکم
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!

هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!

 

 چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو

 می آمدند ولـــــی مـــــن نمی گـزید ککـــم!

 

 ولی تو آمدی و شور تازه آوردی

 که دلپذیر شود روزگار بی نمکم!

 

 کلک زدم کــــه نیایی ولی ندانستم

 که با نیامدنت کنده می شود کلکم!

 

پری به پیله ام آوردی و من از آن روز

 میان این همه گل با پـــر تو می پلکم!

 

 بدون شبهه خدا آفرید کــــوتاهت

 که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!

 


 
مجسمه ای از قیامت
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

چه آتشی ؟ کــه بر آنم بدون بیم گناه

تــــورا بغل کنـــم و ... لا اله الا الله... !

 

به حق مجسمه ای از قیامت است تنت

بهشـت بهتــر من ای جهنـــم دلخــــواه

 

چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی

کــه شهـــر پـر شود از بانگ یا رسول الله

 

اگـر چــه روز، هــمه زاهـدنـد امـا شب

چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه

 

میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی

هــزار  دیــن  بـه  فنا  داده ای  به  نیــــم  نگاه

 

اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند

هنـــوز برد تو قطعــی ست در مقابل ماه

 

من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد

اگـــر تــو هم ننشانــی مرا به روز سیاه

 


 
کم ‌دانستن از ندانستن خطرناک‌تر است
ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

  

 

دانش ناقص نداند فرق را

لاجرم خورشید داند برق‌را

   

نهج البلاغه:

ندانستن خطرناک نیست کم دانستن خطرناک است زیرا آنکه نمی داند می گوید نمی دانم اما آنکه کم می داند در توهم دانستن است و می گوید می دانم!"

 


 
من بخت تنها آفرین دارم
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

تو زیبا نیستی، من کلک زیبا آفرین دارم

                           تو شیدا نیستی، من شور شیدا آفرین دارم

 

تو در بزم من این آوازه مستی به خود بستی

                           تو رسوا نیستی، من جام رسوا آفرین دارم

 

جنون گل کرد و مجنون چو من از تو هویدا شد

                           تو لیلا نیستی، من عشق لیلا آفرین دارم

 

تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم

                           تو رویا نیستی، من فکر رویا آفرین دارم

 

در این گلزار از هر سو خرامد سرو آزادی

                           تو رعنا نیستی، من چشم رعنا آفرین دارم

 

تو با شیرینی شعر من اینسان مجلس آرایی

                          تو گویا نیستی،من طبع گویا آفرین دارم

 

تو سرگرمی که در جمعی منم تنهای سرگردان

                            تو تنها نیستی من بخت تنها آفرین دارم

 

تو سود اشک من هستی که جوشان تر از دریایی

                            تو دریا نیستی،من اشک دریا آفرین دارم

 

ترا چون طور و خود را همچو موسا در سخن دیدم

                            تو سینا نیستی،من برق سینا آفرین دارم



 
.....
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است



 
باده بی دردسر
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

در جام فلک باده بی دردسری نیست
تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم


در دامن این بحر فروزان گوهری نیست
چون موج به امید که آغوش گشاییم؟


 
هزار دوره دعا بی اجابت است!
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود


گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود


گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود


گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود


گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود


گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود


گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود


گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود


کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود


 
عمری ثواب کرد و برگشت جای اول...!
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

 

یک روز  از بهشتت

دزدیده ایم یک سیب

عمری است در زمین ات

هستیم تحت تعقیب

 

خوردیم در زمین ات

این خاک تازه تاسیس

از پشت سر به شیطان

از روبرو به ابلیس

 

از سکر نامت ای دوست

با آن که مست بودیم

مارا ببخش یک عمر

شیطان پرست بودیم

 

حالا در این جهنم

این سرزمین مرده

تاوان آن گناه و

آن سیب کرم خورده

 

باید میان این خاک

در کوه و دشت و جنگل

عمری ثواب کرد و

برگشت جای اول ...!

 


 
هنوز کارشان ناز است
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است!

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است



 
شعر رندانه
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است


طمع خام بین که قصه فاش

از رقیبان نهفتنم هوس است


شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است


وه که دردانه‌ای چنین نازک

در شب تار سفتنم هوس است

 

ای صبا امشبم مدد فرمای

که سحرگه شکفتنم هوس است

 

از برای شرف به نوک مژه

خاک راه تو رفتنم هوس است

 

همچو حافظ به رغم مدعیان

شعر رندانه گفتنم هوس است

 

 


 
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

یه شعر بسیار زیبا از شیخ بهایی؛

چند بیت شو حاج آقا امجد(دامت عزه) همیشه زمزمه می کرد (از اونموقع یادم بود امروز گشتم دنبالش):

 

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی


بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی


بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی


دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

 

سجده بر بتی دارم راه مسجدم منما

کافر ره عشقم من کجا مسلمانی


ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

 

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

 

زاهدی به میخانه، سرخرو، ز می‌  دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی


ما و زاهد شهریم، هر دو داغدار اما

داغ ما بود بر دل، داغ او به پیشانی

 

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

 

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

 

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

 

 


 
اعتماد مکن بر ثبات دهر
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند


ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

 

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

 

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

 

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

 

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

 

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

 

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

 

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

 

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند



 
عمر به هدر رفته‌ام
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم

بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم

 

از حاصل عمر به هدر رفته‌ام ای دوست

ناراضی‌ام، اما گله‌ای از تو ندارم

 

در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم

 

از غربتم این قدر بگویم که پس از تو

حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم

 

ای کشتی جان حوصله کن می‌رسد آن روز

روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

 

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت

یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم

 

ای بغض فروخورده، مرا مرد نگهدار

تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

 

فاضل نظری، آن‌ها


 
موسیقی سکوت
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

فردا اگر بدون تو باید به سر شود

فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

 

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست

بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

 

رنج فراق هست و امید وصال نیست

این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود

 

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درد دل کنم و دردسر شود

 

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند

دیگر قرار نیست کسی با خبر شود

 

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است

بگذارگفتگو به زبان هنر شود

 

فاضل نظری

 


 
← صفحه بعد