جویبار شهری در ساحل دریای خزر

Juybar (Jouybar) city near the Caspian Sea
 
احتمال
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

آوای باد انگار آوای خشکسالیست...

 

دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست...

  

باید که مهربان بود؛ باید که عشق ورزید؛ زیرا که زنده ماندن هر

 

لحظه احتمالیست...

 


 
شورستان
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

چون حاصل آدمی در این شورستان              جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

 

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت              و آسوده کسی که خود نیامد به جهان


 
تمرین برای روزهایی که نمی آیی
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است

این آتش از هر سر که بر خیزد تماشایی است

 

دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد

تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است

 

زیبای من! روزی که رفتی با خودم گفتم

چیزی که دیگر بر نخواهد گشت، زیبایی است

 

راز مرا از چشم هایم می توان فهمید

این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است

 

این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری

تمرین برای روزهایی که نمی آیی است

 

شاید فقط عاشق بداند "او" چرا تنهاست

کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است ...

 


 
من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

 

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم

که هرچه زهر به خود می
دهم نمی میرم

 

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع

به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

 

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم

مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

 

درخت سوخته ای در کنار رودم من

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

فاضل نظری

 

 


 
نمیخوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

مباش آرام، حتی گر نشان از گردبادی نیست

به این صحرا که من می آیم از آن، اعتمادی نیست

 

به دنبال چه می گردند مردم درشبستان ها

در این مسجد که من دیدم، چراغ اعتقادی نیست

 

نه تنها غم، سلامت باد گفتن های مستان هم

گواهی می دهند دنیای ما، دنیای شادی نیست

 

چرا بی عشق سر برسجده ی تسلیم بگذارم

نمی خوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست

 

کنار بسترم بنشین و دستم را بگیر ای عشق

برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست

 

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست

تو وقتی با منی دیگر مرا بیم معادی نیست

فاضل نظری

 


 
دو طلا و یک نقره هدیه ی دلاوران جویباری از بازی های آسیایی
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

رضا یزدانی کاپیتان تیم ملی کشتی آزاد ایران، پلنگ جویبار و مسعود اسماعیل پور دلاور، دو گردن آویز طلا و عزت الله اکبری جوان، یک مدال نقره از بازی های آسیایی اینچئون 2014 برای مردم ایران و همشهری های عزیز به ارمغان اوردند.

پهلوانان! خسته نباشید و عزت تان پاینده.

 

 


 
کد و شماره تلفن شهرستان جویبار تغییر یافت
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

در پی یکسان سازی کد شهرهای استان ها، کد استان مازندران نیز یک پارچه شد و به 011 تغییر یافت.

یه جورایی تو این زمینه تو کشور پیشتاز شد. ( به لطف مرکز مخابرات پیشرفته بابل!) و از تهران هم جلو زد.

در هر صورت کد شهرستان جویبار هم 011 شد و سه رقم اول شماره تلفن هاش حذف شد و چهار رقم 4254 جایگزین شد:

0124 322 1234.....................011 4254 1234 


 
سه نقره، ره آورد جویباری ها از مسابقات جهانی کشتی ازبکستان
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

تیم ملی کشتی آزاد کشورمان به عنوان نایب قهرمانی جهان رسید.

کمیل قاسمی، مسعود اسماعیل پور و سید احمد محمدی، سه پهلوان جویباری  که با کمی بداقبالی در فینال، مسابقه را واگذار کردند و به مدال نقره اکتفا کردند.

علی رغم همه ی انتظارها از رضا یزدانی برای کسب مدال طلا، این کشتی گیر قهرمان جهان جویباری، در یک چهارم نهایی باخت و ناباورانه حذف شد.

با کسب این سه مدال نقره جویباری ها و مدال برنز حسن رحیمی و محمدحسن محمدیان، ایران بعد از روسیه به نایب قهرمانی رسید.

 


 
عزیز غایب من، ای همیشه در خاطر
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

  

دلم به این همه آیینه رو نخواهد کرد

به جز نگاه تو را جست و جو نخواهد کرد


پرنده‌ای که گرفتار پر زدن باشد

به آب و دانه و آواز خو نخواهد کرد


بیا مسافر چشمم که هیچ حادثه‌ای

نگاه پنجره را زیر و رو نخواهد کرد


به غیر نام تو ای التهاب روحانی

دلم به قصد سرودن وضو نخواهد کرد


عزیز غایب من ای همیشه در خاطر

به جز تو را دل من آرزو نخواهد کرد


نرگس ایمانیان

  


 
در غیبت حضور تو فردا نمی‌شود
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari


 

آبی‌تر از نگاه تو پیدا نمی‌شود
دریا بدون چشم تو معنا نمی‌شود

تو آنقدر بزرگی و عاشق که وصف تو
در شعر ناسروده من جا نمی‌شود

در انتظار تو. به که باید پناه برد
وقتی که پلک پنجره‌ها وا نمی‌شود

این آسمان شب‌زده این لحظه‌های تار
در غیبت حضور تو فردا نمی‌شود

بغضی که راه حنجره‌ام را گرفته است
جز با حضور چشم تو دریا نمی‌شود

محبوبه بزم آرا

 


 
غبارا تو بمان
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته، نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را، لیک
دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق، پریشانی رفت
به سر زلف بتان، سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوهگسارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش باشد، کنارا تو بمان

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)    

  


 
...دعا کن برسی
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

 هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

 

بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

 

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

 

دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

 

مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

 

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

 

تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!


 
رها کرده ی خویش را ببین...
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

خدایا ! پر از کینه شد سینه ام.

چو شب رنگ درد و دریغا گرفت

دل پاکرو تر ز آینه ام.

 

 

دلم دیگر آن شعله شاد نیست.

همه خشم و خون است و درد و دریغ.

سرایی درین شهرک آباد نیست.

 

 

خدایا ! زمین سرد و بی نور شد.

بی آزرم شد  عشق از و دور شد.

کهن گور شد  مسخ شد  کور شد.

 

مگر پشت این پرده آبگون

تو ننشسته ای بر سریر سپهر

به دست اندرت رشته چند و چون؟

 

شبی جبه دیگر کن و پوستین

فرود آی از آن بارگاه بلند

رها کرده خویش را ببین.

 

زمین دیگر آن کودک پاک نیست.

پر آلودگیهاست دامان وی

که خاکش به سر  گرچه جز خاک نیست.

 

گزارشگران تو گویا دگر

زبانشان فسرده ست  یا روز و شب

دروغ و دروغ آورندت خبر.

 

کسی دیگر اینجا ترا بنده نیست.

درین کهنه محراب تاریک   بس

فریبنده هست و پرستنده نیست.

 

علی رفت   زردشت فرمند خفت.

شبان تو گم گشت   و بودای پاک

رخ اندر شب نی روانا نهفت.

 

نمانده ست جز (( من )) کسی بر زمین.

دگر ناکسانند و نا مردمان

بلند آستان و پلید آستین.

 

همه باغها پیر و پژمرده اند.

همه راهها مانده بی رهگذر.

همه شمع و قندیلها مرده اند.

 

تو گر مرده ای   جانشین تو کیست؟

که پرسد؟ که جوید؟ که فرمان دهد؟

وگر زنده ای این پسندیده نیست.

.

.

.

خدایا غم آلوده شد خانه ام.

پر از خشم و خون است و درد و دریغ

دل خسته پیر دیوانه ام.


 

ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
غیر مجاز
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

نوشته‌ام به دلِ شعرهای غیرمجاز

که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز

 

هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را

که دور باشد از این‌جا هوای غیرمجاز

 

به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:

جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز

 

دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر

مباد پُک بزنی بر دوای غیرمجاز

 

ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است

مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز

 

تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ

که حفظ کرده‌ای از فیلم‌های غیرمجاز

 

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد دم بزنی از خدای غیرمجاز

 

نجمه زارع


 
....
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

   بــــازآ

             که در فـــراق تــو چــشم امیدوار

                                                 چــــون گـوش روزه دار

                                                                       بر الله اکبر اســت


 
تا کی تمنایت کنم
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده‌ام بنشین تماشایت کنم

 

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل‌های باغ شعر را زیب سرا پایت کنم

 

بنشین که من با هر نظر با چشم دل با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت کنم

 

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

 

بوسم تو را با هر نفس، ای بخت دور از دسترس

ور بانگ برداری که بس غمگین تماشایت کنم

 

تا کهکشان تا بی‌نشان بازو به بازویت دهم

با همزمانی همدلی جان را هم آوایت کنم

 

ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان

در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم

 

بانوی رویاهای من، خورشید دنیاهای من

امید فرداهای من، تا کی تمنایت کنم؟!

فریدون مشیری


 
....
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

اینکه در آغوش من بودی دلیلی ساده داشت:

گنج معمولاً میان خانه‌ای ویرانه است!


 
جویبار در گذشته به روایت تصویر
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

عکس جویبار قدیم

 تیم کشتی جویبار 1343

جویبار قدیم

 جویبار قدیم


 
سوگند
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

به اخمت خستگی در می رود، لبخند لازم نیست

کنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیست

 

همیشـه دوستت دارم ـ بــــــــه جــــــان مــادرم ـ امــــا

تو از بس ساده ای، خوش باوری، سوگند لازم نیست

 

به لطف طعم لب‌های تو شیرین می‌شود شعرم

غــــزل را با عسل می‌آورم، هرچند لازم نیست

 

مرا دیوانــــه کردی و هنــــــــوز از من طلبکاری

بپوشان بافه‌های گیسویت را، بند لازم نیست

 

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم، بس کن، از این بیش‌تر ترفند لازم نیست

 

فدای آن کمان‌های به هم پیوسته ات، هر یک ـ

جـــدا دخل مـــــرا می‌آورد پیــوند لازم نیست

 


 
قسم به خدا
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

نماندست چیزی به جزغم ... مهم نیست

گرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست

 

تـــو را دوست دارم قسم به خدا که...

اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

 

فقــــط  آرزو  مـــی کنم  کــــه  بمیرم

پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست

 

همان وقت رانده شدن به زمین ... آه !

بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست

 

بیا  تا  علف‌هــــای  هرزه  بکاریم

اگر مرگ گل‌های مریم مهم نیست

 

ببین! مرگ هم شانس می‌خواهد ای عشق

فقط  خوردن  جامی  از  سم  مهـــم  نیست

 

نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست،

گرفته دلـــم از دو عالم ، مهم نیست,

 

بمانم، بخوانم، برقصم، بمیرم ...

دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست

 


 
تو تقصیری نداری
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

بــه مُردادی ترین گرمـــا قسم، بدجور دلتنگم

 شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم!

 

حسودی می کند دستم بــه لب‌هایی کـه بوسیدت!

وَ من بیچاره ی چشم تو ام... با چشم می جنگم!

 

تنم از عطــر آغـــوش ِ تــو دارد باز می سوزد

جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم

 

نظام ِ آفـــرینش ناگهـــان بـــر عکس شد، دیدم-

زدی با شیشه ی قلبت شکستی این دلِ سنگم!

 

گلویم را گرفته بُغضی از جنسِ سکوت امشب

"گُل ِ گلدون من..." جا باز کـــرده توی آهنگم!

 

بَدَم می آید از ایـــن قــدر تنهایـــی... وَ دلشـــوره

ازین احساس های مسخره... از گوشی ام... زنگم!

 

فضـــای شعـــر هم بدجـــور بوی لـــج گرفتــه– نه؟

دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم!

 

تو تقصیری نداری، من زیادی عاشقت هستم

همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم!

 

همان بهتر کــه از هذیان نوشتن دست بردارم

به مرگِ شاعرِ چشمت قسم... بدجور دلتنگم

 


 
برده ی کت بسته
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند

 روی نقشه، همه‌ی فاصله‌ها کوتاه‌اند!

 

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه‌ها وقتی از این فاصله‌ها می‌کاهند

 

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟

جمله‌های خبــــری قید مکان می‌خواهند!!

 

راهــــی شهر شما می‌شوم از راه خیال

بی‌خیالان چه بخواهند چه نه؛ گمراهند

 

شهر پــُر می شود از اهل جنــون برج بـه برج

"مهر" خواهان شما "مشتری " هر "ماه " اند!

 

بــه "نظامــی" برسانید کــــه در نسخــــه‌ی ما

خسروان برده‌ی کت بسته‌ی شیرین شاه اند!

 

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز

دست‌های  طلب  از  چیـــدن  آن  کـوتاهـــند

 

 


 
آشوب
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

بگذار زمان روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

 

بگذار که ابلیس دراین معرکه یک بار

مطرود  ز درگاه خداوند نباشد

 

بگذار گناه هوس آدم و حوّا

بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

 

مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش

این قصه همان قصه که گفتند نباشد

 

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

 

یک بار تو در قصه ی پرپیچ و خم ما

آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

 

آشوب، همان حس غریبی ست که دارم

وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

 

درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست

در تک تک رگهای تو هرچند نباشد

 

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...

زنجیر نگاه تو که پابند نباشد

...

وقتی که قرار است کنار تو نباشم

بگذار زمان روی زمین بند نباشد...

 

 

 

از : رویا باقری


 
دلم گرفته از خودم
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

صدای  ناله های ما، به آسمان  نمی رسد

به گوش یک فرشته هم، صدایمان نمی رسد

 

کنار شعرهایمان اگر که جان دهیم هم

کسی به داد شعرهای نیمه جان نمی رسد

 

اگرچه زندگی امید ... اگرچه مرگ چاره ساز...

ولی به داد درد من، نه این نه آن ... نمی رسد!

 

بتاز رخش نازنین به دست رستمی دگر

که این دوپای خسته ام به هفت خان نمی رسد

 

مرا به سیب قرمز بهشت خود محک نزن

که روسیاهی دلم، به امتحان نمی رسد

 

تو می روی و قصه هم به آخرش رسیده که

دگر زمان به گفتن ِ:( گلم بمان ) نمی رسد

 

تمام سرنوشت من شده همین که دیده ای:

کسی که هرچه می دود به کاروان نمی رسد

 

دلم گرفته از خودم از این من ِ بدون تو

و ناجی همیشگی که ناگهان ... نمی رسد

 

گلایه نیست خوب من، ولی بگو که تا به کی

کلاغ قصه های ما به آشیان نمی رسد؟

 

 


 
شعر
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

هرچند سهم شادی ام از این جهان کم است

آنچه مرا به شعر گره می زند، غم است!

 

دلشوره ها همیشه به من راست گفته اند

دلشوره ام همیشه برای تو مبهم است!

...

عاشق شدیم و نظم جهان را بهم زدیم

دنیا هنوزهم که هنوز است درهم است!

 


 
غزل
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد

 

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد

لبخند زد و قند بدل اختراع شد

 

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

 

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس؛

رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

 

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت

نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

 

آدم و سعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختراع شد

 

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"

این گونه بود ها! ، که بغل اختراع شد


 
غصه های خاله شهلا...
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari
«خبرگزاری دانشجو»: سعید حدادیان، مداح معروف، با حضور در شب شعر فرهنگسرای ارسباران در کنار شهرام شکیبا، شعری را اجرا کرد که به گفته خودش درد دل های یک برادر بزرگتر با یک داداش کوچکتر است. با هم بخشی از این شعر را از نظر می گذرانیم...
 
 
آقا باسمه تعالی مال من بود، یادته؟!
 
از تولدت تا حالا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
 
شلوار نویی که پوشیدی و رفتی مدرسه
 
مثل کت قشنگه والا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
سر ظهر وقتی می خواستی توپتو پس بگیری
 
تشرای حاج ماشالله مال من بود، یادته؟!
 
 
 
قصه های خنده دارشو برای تو می گفت
 
غصه های خاله شهلا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
وقتی اخراج می شدی پای تعهد نامه ها
 
با سرافکندگی امضا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
با پسردایی تو رفتی سینما تا بوق سگ!
 
فحشای زندایی صغری مال من بود، یادته؟!
 
 
 
ته سیگاری که مامان گوشه باغچه پیدا کرد-
 
جون بابا مال تو یا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
خیلی دست فروشی کردم تا یک کم پا بگیری
 
پاتوق سه چهار تا چهارراه مال من بود، یادته؟!
 
 
 
تو پر قو خوابیدی شبایی که پا تره بار
 
خوابیدن روی مقوا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
سر گنده گوییات، به خاطر نفهمیات
 
کتک های گنده لات‌ها مال من بود، یادته؟!
 
 
 
یادته اوضاع که خیت شد چه جوری زدی به چاک؟!
 
همیشه آخر دعوا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
پا رو حق نمیذارم، چند جا بالام در اومدی
 
فوت و فن اون سه چهار جا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
بعضی وقتا اسکناس لا کتابات پیدا می شد
 
نمی خواستم بگم اما مال من بود، یادته؟!
 
 
 
سرِ تو صد تا کلک زدن واسه معاف شدن
 
ایستادن جلوی دوشکا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
یه روز سر زدی دو تا آلبومو پر کردی داداش!
 
بابا سربند یازهرا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
 
اون دویست هزار تومن که رفتی پیکان خریدی
 
به جون تموم مردا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
یادته سیزده به در با رفقا رفتی دَدَر؟!
 
منت صاحب ویلا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
من شاگرد شوفر شدم بلکه تو دانشگاه بری
 
مدرک لیسانس به بالا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
دختر پری خانوم که عاقبت پرش دادی
 
می دونستی مثل رویا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
پُز عشق و عاشقی، شهرت مجنون مال تو
 
دادن قسطای لیلا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
همیشه کنار کشیدم که تو بالا بمونی
 
اون همه هزار ماشالا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
دنیا دنبال تو افتاد، پیرهن تو پاره شد
 
ولی زندون زلیخا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
آجرایی که رو هم گذاشتی شد آپارتمان
 
از همون پایین تا بالا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
سرِ عقدت آقاجون سه چهار تا روحانی آورد
 
ولی عاقد مُکلا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
کامی جون یه «عمو» گفت همه حسابم خالی شد
 
دخل و خرج بی محابا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
یادته فری خطر با سهم تو فلنگو بست؟!
 
دیدن قاضی تو دادگاه مال من بود، یادته؟!
 
 
 
سرویس طلای مادر نوش جون خانومت!
 
نماز قضای بابا مال من بود، یادته؟!
 
 
 
همه ارثیه بابا فدای یه تار موت
 
ولی قاب عکس مولا مال من بود، یادته؟!
 

 
کاری نکردم...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

نــم باران نشسته روی شعـــرم، دفترم یعنی

نمی بینم تورا، ابری ست در چشم ترم یعنی

 

سرم داغ است، یک کوره تبم، انگار خورشیدم

فقط یک ریــز می گـــــردد جهــــان دور سرم یعنـــی

 

تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم

تمام هستیم نابـــود شد، بال و پــــرم یعنی

 

نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری نکردم، کافرم یعنی؟؟؟

 

تن تـــو موطن من بوده پس در سینه پنهان کن

پس از من آنچه می ماند بجا، خاکسترم یعنی

 

نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم

اگـــر منظورت اینها بود ... خوبـــم ... بهتـــرم یعنی...

 


 
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

 

خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

 

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

 

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

 

مثل سیگار، خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

 

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

 

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

 

من خرابم بنشین، زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت، این همه سیگار نکش

 

….

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه، دل از عالم و آدم کندم

 

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

 

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

 

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم

 

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم، از دهنت افتادم

 

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

 

….

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

 

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

 

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

 

دل به دریا زده ای، پهنه، سراب است نرو

برف و کولاک زده، راه، خراب است نرو

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

 

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

 

می پرم، دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش...

 
از : علیرضا آذر

 

 


 
برنیامد از دستم
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ : توسط : مجید نظریان جویباری majid nazarian juybari

 

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

 

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را 

 

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را 

 

کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را 

 

مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را 

 

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را 

 

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را 

 

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را 

 

سزای خوبی تو بر نیامد از دستم
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را 

 

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم
کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را 

 

به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

 

هوشنگ ابتهاج (ه . الف . سایه)

 


 
← صفحه بعد