از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
چقدر سخته باورش... " میلاد میرموسایی درگذشت"
شعری که همیشه دوست داشت:
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهی است کز دل خونین
لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین
اشک خون آلود من دامان می کند رنگین
به سکوت سرد زمان. به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد.زمان مهربانی ها طی شد
آه از این دمسردی ها خدایا!
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ رو مهی . که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی که ناله ای خورد با آهی
داد از این بی دردی ها خدایا!
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و به هدر شد. روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد یارا!
دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا
رسم شده که هرکسی فوت میکنه همه ازش تعریف میکنن و ازش خوبی میگن، ولی تو مراسم تشییع میلاد عزیز خیلی جالب بود‘ اصلا این کلیشه تکرار نشد چون این قدر خوب بود و خوبی داشت که کسی از خوبی هاش تعریف نمی کرد! (چون نیازی به تمجیدهای کلیشهای نداشت)چون برای همه واضح بود که چقدر خوب بود...صبور و مهربون و ....



