قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

 

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

 

خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

 

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

 

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

 

مثل سیگار، خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

 

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

 

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

 

من خرابم بنشین، زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت، این همه سیگار نکش

 

….

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه، دل از عالم و آدم کندم

 

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

 

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

 

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم

 

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم، از دهنت افتادم

 

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

 

….

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

 

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

 

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

 

دل به دریا زده ای، پهنه، سراب است نرو

برف و کولاک زده، راه، خراب است نرو

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

 

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

 

می پرم، دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش...

 
از : علیرضا آذر

 

 

/ 1 نظر / 181 بازدید
غزل

تمام شعرم تقدیم آن که باران شد کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد اگر که عشق دلیل سقوط انسان شد