حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

 

یه شعر بسیار زیبا از شیخ بهایی؛

چند بیت شو حاج آقا امجد(دامت عزه) همیشه زمزمه می کرد (از اونموقع یادم بود امروز گشتم دنبالش):

 

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی


بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی


بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی


دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

 

سجده بر بتی دارم راه مسجدم منما

کافر ره عشقم من کجا مسلمانی


ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

 

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

 

زاهدی به میخانه، سرخرو، ز می‌  دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی


ما و زاهد شهریم، هر دو داغدار اما

داغ ما بود بر دل، داغ او به پیشانی

 

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

 

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

 

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

 

 

/ 0 نظر / 99 بازدید