شک

 

اگر چه شک عجیبی به «داشتن» دارم

سعادتی ست تو را داشتن، که من دارم!

 

کنار من بِنِشین و بگو چه چاره کنم؟

برای غربت تلخی که در وطن دارم؟

 

بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری

برای این همه زخمی که در بدن دارم؟

 

مرا به خود بفشار و ببین به جای بدن

چه آتشی ست؟ که در زیر پیرهن دارم؟

 

به رغم دیدن آرامش تو کم نشده

ارادتی که به آرامش کفن دارم

  

مرا که وقت غروبم رسیده بدرقه کن

اگرچه با تو امیدی به سر زدن دارم!!

/ 0 نظر / 5 بازدید