برگی از کاهی

 

برای حسرت رویت ، کشم هر شب زدل آهی
بپرس از حال من یک شب ، بیاد آور مرا گاهی

نشسته اشک دلتنگی به روی گونه ی سردم
تحمل تا به کی جانا چو می دانی که دل خواهی

میان کعبه و محراب ، دنبال تو می گردم
همه شب با خیال تو گذارم سر به درگاهی

چه می شد آنکه بازآیی به روی چشم من یک روز
و یا باشی در آغوشم زیک شب تا سحرگاهی

دلم را، زآتش عشقت درون سینه سوزاندی
و آتش شعله زد وقتی کشیدی آه کوتاهی

بیا در چشم من یک شب بلغز و نور چشمم باش
درون آسمان شب ، رخت خورشید شبگاهی

به نام عشق کوهی را دل فرهاد عاشق کند
و نامش ماند در تاریخ به روی برگی از کاهی

به درویشی و بدنامی کشاندی دین و ایمان را
چو گفتی در سر عاشق نشاید شوکت شاهی

صدای خسته مرجان درون سینه پنهان شد
سخن ها گفت از عشقت ولی در خلوت چاهی . . . .

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
الناز

میسوزم از این دورویی و نیرنگ یک رنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه جاودانه می خواهم