غزل

 

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد

 

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد

لبخند زد و قند بدل اختراع شد

 

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

 

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس؛

رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

 

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت

نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

 

آدم و سعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختراع شد

 

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"

این گونه بود ها! ، که بغل اختراع شد

/ 1 نظر / 22 بازدید
غزل

لواشکانه به دندان نشسته ای جانم بگو که دل بکنم از تو یا که دندانم? تمام مزه ی دنیا به ترشرویی توست فدای تنگی خلق ات لبان خندانم چه خوب آمدی امشب- که مانده بودم باز چگونه این دل درمانده را بپیچانم زغال چشم سیاه و دو سیب گونه ی تو بساط عیش مهیاست پای قیلانم خمیر بوسه ور آمد سخن بگو با من که تا تنور لبت گرم شد بچسبانم به دکمه دکمه ی پیراهنت قسم هرشب به یاد صبح تن ات تا سپیده بارانم اگر چه چشم پر از خواب وجاده هموار است به شوق سیب لبت تا بهشت... می رانم