برده ی کت بسته

 

گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند

 روی نقشه، همه‌ی فاصله‌ها کوتاه‌اند!

 

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه‌ها وقتی از این فاصله‌ها می‌کاهند

 

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟

جمله‌های خبــــری قید مکان می‌خواهند!!

 

راهــــی شهر شما می‌شوم از راه خیال

بی‌خیالان چه بخواهند چه نه؛ گمراهند

 

شهر پــُر می شود از اهل جنــون برج بـه برج

"مهر" خواهان شما "مشتری " هر "ماه " اند!

 

بــه "نظامــی" برسانید کــــه در نسخــــه‌ی ما

خسروان برده‌ی کت بسته‌ی شیرین شاه اند!

 

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز

دست‌های  طلب  از  چیـــدن  آن  کـوتاهـــند

 

 

/ 1 نظر / 19 بازدید
غزل

اتفاق بزرگ زندگی ام کی می افتی میان آغوشم? من که عمری نخورده مست توام کی تورا جرعه جرعه می نوشم? کی قرار است آنکه می خواهم...ته فنجان فال من باشی یا که اصلا بگو چگونه?کجا?کی قرار است مال من باشی? من سفر کرده ام تو را در شعر تا همانی شوم که می خواهی... مرکز ثقل این دگردیسی نقطه ی عطف این فرآیندی چله می گیرم از همین امشب تا به رویا ببینمت شاید ذکر (امن یجیب) می خوانم تا به کابوس ها نپیوندی در حضور مبارکت ای عشق_ کفرگویی چقدر شیرین است " وحده لا اله الا ...تو"... تو دقیقا خود خداوندی...