شرمسار

 

همیشه برده خواه، تو، همیشه مات خواه، من!
 بچین. دوباره میزنیم، سفید تو، سیاه من!


ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه، من!


پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه، من!


تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ، تو
نگاه و دست بر پیاده و باز هم نگاه، من!


یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من!
دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه من!


دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من!


تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من!

/ 1 نظر / 5 بازدید
غزل

روزی هزار مرتبه بازنده میشوم/از بازی ظریف تو شرمنده میشوم موعود میرسدتوسفیدی و من سیاه/برشاه بی شکست توبازنده میشوم باران کیش های تو آغاز میشود/چون مرغ پرشکسته ی سرکنده میشوم یکجا تمام قدرتم ازدست میرود/تا کیش آن وزیر بازنده میشوم می تازداسب سرکش عشقت به هرطرف/وقتی که محو آن رخ تابنده میشوم بی هیچ.قلعه های مرا فتح میکنی/در خانه ی سیاه پناهنده میشوم حالا میان صفحه ی تاریک زندگی/از مهره های سوخته آکنده میشوم من مات میشوم به همین سادگی وباز/روزی هزار مرتبه بازنده میشوم.