من سایه ی اویم

 

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

 

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته ز دل، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

 

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

 

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

 

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر!‌ به سر داشت

 

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

 

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

 

من او نیم آری، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

 

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

 

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

 

او در تن من بود و، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

 

من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

 

او مرده و در سینه ی من،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

/ 2 نظر / 7 بازدید
رومزی پور

سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را من خموشم حال من می‌پرسی ای همدم که باز نالم و از نالهٔ خود در فغان آرم تو را شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را ناله بی‌تاثیر و افغان بی‌اثر چون زین دو من بر سر مهر ای مه نامهربان آرم تو را گر نیارم بر زبان از غیر حرفی چون کنم تا به حرف ای دلبر نامهربان آرم تو را در بهار از من مرنج ای باغبان گاهی اگر یاد از بی برگی فصل خزان آرم تو را خامشی از قصهٔ عشق بتان هاتف چرا باز خواهم بر سر این داستان آرم تو را.

غزل

دلتنگیهایت را در کدام رود انداخته ای که تمام ماهی های جهان گوشه گیر شدند?