...دعا کن برسی

 

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

 هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

 

بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

 

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

 

دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

 

مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

 

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

 

تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!

/ 1 نظر / 25 بازدید

پس از یک شهر غربت دوستی آمد به بالینم به تو گفتم ببین این است دنیا..گفت میبینم زمین خوردی قبول اما زمان درمان هردردی است من از اینکه پس از تو عده ای شادند غمگینم اگر پایت توانت داد یا اشکت امان..برخیز که پای بید مجنونی به خاک افتاده ننشینم خدا"حافظ" که گفتم باز داغت تازه شد دیدی به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم? چه شبهایی که دستت غصه هایم را ورق میزد و جاری بود مویت در بلندای مضامینم... من آنقدری که تو معشوقه ای شاعر نخواهم شد از این رو در غزل هایم چنین در بند تضمینم خداروشکر ترس از رفتنت با گریه کورم کرد و دیگر رفتنت در واقعیت را نمی بینم عقابی کوه را در خواب دید و در قفس دق کرد به جای شانه هایت مرگ خواهد داد تسکینم.