دریای من، آغوش وا کن

 

شنیدم که: چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ، تنها نشیند به موجی

رَود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

 

گروهی برآنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم، آنجا شتابد

که از مرگ، غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی زآغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد…

 

دکتر مهدی حمیدی شیرازی     (۱۲۹۳_۱۳۶۵)

 

/ 2 نظر / 20 بازدید
غزل

هزار بار زمین خوردم و بلند شدم هزار بار شکفتم دوباره پژمردم چه خوب میشد از آخر شروع میشد درد که ابتدای رسیدن به درد می مردم...

من

و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبی ست برای با تو نشستن بهانه ی خوبی ست