آشوب

 

بگذار زمان روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

 

بگذار که ابلیس دراین معرکه یک بار

مطرود  ز درگاه خداوند نباشد

 

بگذار گناه هوس آدم و حوّا

بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

 

مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش

این قصه همان قصه که گفتند نباشد

 

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

 

یک بار تو در قصه ی پرپیچ و خم ما

آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

 

آشوب، همان حس غریبی ست که دارم

وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

 

درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست

در تک تک رگهای تو هرچند نباشد

 

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...

زنجیر نگاه تو که پابند نباشد

...

وقتی که قرار است کنار تو نباشم

بگذار زمان روی زمین بند نباشد...

 

 

 

از : رویا باقری

/ 1 نظر / 21 بازدید
غزل

وقتی نباشی پستچی یک بسته غم می آورد تصویری از آینده با طرح عدم می آورد عمری به رسم عاشقی در گل نظر کردم ولی گل با تمام خوشگلی پیش تو کم می آورد حتی رقابت بین تو با گل اگر برپا شود بلبل به نفع خوبی ات صدها قسم می آورد من تازگی فهمیده‌ام بی مهربانی های تو حتی درخت سرو هم از غصه خم می آورد من خواب دیدم نیستی و غم به قصد مرگ من یک قهوه ی قاجار با مخلوط سم می آورد جادوی من در شاعری تنها نوشتن بود و بس حس تو صدها شعر بر لوح و قلم می آورد