خیام

 

می خواستم کنار تو باشم ولی نشد

پیکی به افتخار تو باشم ولی نشد

 

می خواستم به حکم دل خود ورق ورق

بازنده قمار تو باشم ولی نشد

 

می خواستم به واسطه اشک های خویش

یک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد

 

حاضر شدم به شکل دو دستت در آیم و

عمری در اختیار تو باشم ولی نشد

 

وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود

زندانی حصار تو باشم ولی نشد

 

باران مهر باشی و من چون کویر لوت

عمری در انتظار تو باشم ولی نشد

 

بعد از هزار و یک «نشد» از یاس خواستم

خیام روزگار تو باشم ولی نشد

 

/ 1 نظر / 21 بازدید
غزل

امیدوار نبودم دوباره از دل تو که مهربان بشود با دل من اما شد قرار نامه ی وصل من وتو بود آنکه به روی شانه ی تو با لب من امضا شد.